دلم می خواد برم تو خیاباون
دستامو بالا بگیرم... دست بزنم... ریتم بگیرم.. ریتم بگیریم...
دلم می خواد به همه آدم هایی که امروز می بینم لبخند بزنم...
دلم می خواد به همه اونایی که رومون دست بلند می کنند لبخند بزنم و بگم.. بی خیال!! این قدر ها هم جدی نیستن که می خوای واسه خاطرشون ما رو بزنی!!!!
دلم می خواد شب خوشحال برگردم خونه با خوشحالی هر چی دیدم رو تعریف کنم...
دلم می خواد که دلم شور نزنه و آروم بگیره و امیدوار باشه...
دلم می خوا اینقدر برف بباره تا عقیده پوسیده ات یخ بزنه... ب
با بر آمدن آفتاب جوانه بزنی.. تازه بشی.. نو بشی... همراه ما بشی...
دلم می خواست بال داشتم اونوقت یه دفعه همه جا رو با هم می تونستم ببینم... خیلی کیف می داد...
دلم می خواست مثل یه نسیم می شدم می رفتم تو گوش همه اونایی که چشم هاشون رو رو ما بستن و می گفتم: هی.. با توام!! چشم هاتو واکن... تو هم مث من آدمی... منم مث تو آدمم..منم خدا دارم.. تو هم انگاری داری... ولی پس چرا حرف های خداهامون فرق می کنه؟؟!!!! مگه خدای تو تو رو کتک می زنه؟!! نمی فهمهم..!! پس تو چرا مردمت رو کتک می زنی... بابا.. بی خیال... بیا زندگی کن... بیا مث آدم زندگی کن.. یه کاری کن وقتی مردی، بگن چه آدم خوبی بود... بیا مردمت رو دوست داشته باش... بیا هم وطن هاتو دوست داشته باش... بیا بهشون احترام بذار...
ای بابا... دلم آدم چه چیز هایی می خواد ها...!!!!
مامان جونم.. من شب بر می گردم خونه.. نگران نباش...:*