دلم چه چیزهایی می خواد... سام تایمز..:)
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٠  

دلم می خواد برم تو خیاباون

دستامو بالا بگیرم... دست بزنم... ریتم بگیرم.. ریتم بگیریم...

دلم می خواد به همه آدم هایی که امروز می بینم لبخند بزنم...

دلم می خواد به همه اونایی که رومون دست بلند می کنند لبخند بزنم و بگم.. بی خیال!! این قدر ها هم جدی نیستن که می خوای واسه خاطرشون ما رو بزنی!!!!

دلم می خواد شب خوشحال برگردم خونه با خوشحالی هر چی دیدم رو تعریف کنم...

دلم می خواد که دلم شور نزنه و آروم بگیره و امیدوار باشه...

دلم می خوا اینقدر برف بباره تا عقیده پوسیده ات یخ بزنه... ب
با بر آمدن آفتاب جوانه بزنی.. تازه بشی.. نو بشی... همراه ما بشی...

دلم می خواست  بال داشتم اونوقت یه دفعه همه جا رو با هم می تونستم ببینم... خیلی کیف می داد...

دلم می خواست مثل یه نسیم می شدم می رفتم تو گوش همه اونایی که چشم هاشون رو رو ما بستن و می گفتم: هی.. با توام!! چشم هاتو واکن... تو هم مث من آدمی... منم مث تو آدمم..منم خدا دارم.. تو هم انگاری داری... ولی پس چرا حرف های خداهامون فرق می کنه؟؟!!!! مگه خدای تو تو رو کتک می زنه؟!! نمی فهمهم..!! پس تو چرا مردمت رو کتک می زنی... بابا.. بی خیال... بیا زندگی کن... بیا مث آدم زندگی کن.. یه کاری کن وقتی مردی، بگن چه آدم خوبی بود... بیا مردمت رو دوست داشته باش... بیا هم وطن هاتو دوست داشته باش... بیا بهشون احترام بذار...

ای بابا... دلم آدم چه چیز هایی می خواد ها...!!!!

مامان جونم.. من شب بر می گردم خونه.. نگران نباش...:*

 



 
 
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢  

"سرمایه هر دلی حرف هایی است که برای نگفتن دارد "



 
کین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٩  

غصه داری؟
غم داری؟ خوب همه دارن عزیزم... دلت تنگه؟ خوب دل خیلی ها تنگه!
دلت شور می زنه؟ به نظرم دل خیلی ها شور می زنه!
بی خیال گذشته.. بیخیال آینده... دلت شور شنبه رو نزنه.. خدا بزرگه... خدا باهاته همونطوری که با همه است!
گذشته رو فراموش کن و دلت براش تنگ نشه... به آینده زیاد فکر نکن و زیادی برنامه ریزی نکن... یه وقت ها یه اتفاق هایی می افته که اصلاً به فکرت هم نمی رسه..
شنبه؟ غصه نخور... همه الان مث تو حس می کنن.. همه سال گذشته جلو چشم هاشونه! قلب همه درد می گیره وقتی به سالی که گذشت فکر می کنن...
کین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود

 



 
و تاریخ به ما لبخند خواهد زد..
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٤  

تاریخ آنقدر تکرار می شود تا من و تو  همراه وهم کلام در برابر ظلم و بی عدالتی بایستیم و برای رسیدن به آزادی تلاش کنیم... آن زمان است که تاریخ به روی ما لبخند می زند و ما پیروز می شویم و در تاریخ ثبت می شود : مردمی سبز همراه وهم کلام برای رسیدن به آزادی خودشان را فدا کردند تا کشورشان آزاد باشد و در این راه عاشقانی را از دست دادند که روحشان همیشه بر فراز این خاک در پرواز است.



 
یادتان زنده است...
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٥  

تمام عکس های سهراب را پاره کردی؟! دلت خنک شد؟

به نظرت می تونی یادشو از قلب ها و چهره اشو از ذهن تمام مردم دنیا پاک کنی؟!

فکر می کنم داری از یادآوری این که به ذهن و قلب مردم دسترسی نداری منفجر می شی!
به زودی حق پیروز می شود و باطل رفتنی است.

 



 
خداااا...
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦  

واقعیت اینه که عزیز جون من رفته و دل من براش تنگ شده
واقعیت اینه که به همه آدم هایی که مامان بزرگشون پیششونه حسودیم می شه... دلم برای عزیز جونم تنگ شده... هیچ کس توی دینا نیست که بتونه بغل مهربون عزیزجونمو بهم بده و هیچکس توی دنیا نیست که منو ببره به روزهای خوبی که با عزیز جونم زندگی می کردم...
بعد عزیز جونم... جای خالیش رو سعی کردم با بودن پیش مامان پر کنم ولی نمی دونم من تونستم جای خالیه عزیزجونو براش پر کنم؟
من دیگه مهربون ترین فرشته روی زمین رو ندارم... من دیگه مدت هست که نمی تونم عزیزجونم رو بغل کنم...
دلم تنگ شده خدا.... خدااااااا دلم برای عزیز جونم تنگ شده.....



 
دلتنگی...؟
ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٢  

این روزها دلم بدجوری تنگ می شه...
یه روزهایی از زندگی آدما هست که قلبشونو اونجا جا می ذارن و راه میوفتن میان جلو و یادشون می ره یه تیکه از قلبشون یه جا جامونده. اون وقت هر وقت آدم قلبش درد بگیره یا کلاً بگیره و کوچولو شه می بینه یه عالمه جا خالی داره .. بعدش میره عقب و دنبال تیکه هاش می گیرده ... اوهوم.. پبداش می کنه ولی دیگه دلش نمی خواد از جاش جوم بخوره. دوست داره بشینه همونجا و دستشو بزنه زیر چونش و نگاه کنه اون روزها و لحظه ایی که همه اش شادی بود و مهربونی....
همه فکر می کنن هر چی بزرگتر بشن یا هر چی بیشتر درس بخونن یا بیشتر کار کنن اونموقع خیلی بیشتر از زندگی شون لذت می برن و بیشتر کیف می کنن... ولی وقتی زمان می گذره و خیلی چیزها تغییر می کنه می بینن که اون قدیما خیلی خوب بود.. اون روزها حتی از چایی خوردن تو لیوان پلاستیکی هم لذت می بردی... اون روزها دلت با یه پارک رفتن باز می شد... اون روزها با لذت می رفتی دانشگاه با لذت حرف می زدی و خیلی چیزهای دیگه... که اون روزها قشنگ بود و الان دیگه کلاً معنی نداره...

دلم واسه دانشگاهم تنگ شده.. واسه روزهایی که با بچه ها می رفتیم سلف ناهار می خوردیم و چقدر حرف می زدیم... چقدر بی دغدغه بودیما... و بعد چقدر فکر می کردیم که چقدر فکرمون مشغوله....
الان دیگه جنس همه چیز فرق کرده... جنس دوستیا عوض شده... جنس دردها عوض شده... جنس بحث ها عوض شده... حتی یه جاهایی جنس دلتنگی ها هم عوض شده...
کی اون روزها می شست اخبار سیاسی گوش می داد؟ کی بحث سیاسی می کرد با پشتوانه اطلاعات؟... کی فکر می کرد یه روز زندان رفتن می شه یه امر طبیعی و کی فکر میکرد صدای دانشجو ها همه جا رو بر می داره؟! کی فکر می کرد این همه همدرد کنارش داره؟ واقعاً کی باورش می شد این همه هم فکرهست؟ این همه درد مشترک هست؟ دیگه درد ها از اجاره خونه و بدهی و این چیزها کلی فراتر رفته... دیگه دردها شده " درد مشترک " دیگه دردها توش فکر هست... توش دانش هست... توش انسان دوستی هست.. دیگه دردها مال یه جامعه شده.. یه جامعه با همه قشرهاش.. یه جامعه با همه تیب فکر و عقیده و سطح سواد و سطح زندگی... دیگه همه مردم یه جامعه به بلوغ سیاسی رسیده اند توی یک زمان کوتاه و همه به خط ایست قلبی نزدیک شدند ولی فرشته ها برشون گردوندن به یکم عقب تر... دیگه مفهوم شادی تغییر کرد.. دیگه مفهوم غم عوض شد... دیگه دعا کردن ها فرق کرد... دیگه نگاه ها فرق کرد... دیگه ته دل همه قرص شد که تنها نیستن... با این همه درد ته دلشون شاد شد که همدرد هاشون، که همفکرشون با اینکه به ظاهر ساکتند ولی منتظرند تا ندا بیاد "برخیزید" دیگه این جامعه آگاه شده و نمی شینه...

می بینید ... چطور یک دلتنگی ساده و عمیق برای روزهای گذشته تغییر کرد و رسید به واقعیت امروز؟؟
دیگه مفهوم دلتنگی هم تغییر کرده... آدم همین که میاد از دلتنگی دل خودش بنویسه... یاد دلتنگی های بزرگتر یه جامعه می افته که دیگه خودش و دلتنگیش رو می سپره به باد و به قلبش می گه همین که سوراخ سوراخ شدی کلی خوبه.. اگه یه قلب سالم دست نخورده داشتی هیچ وقت دلت تنگ نمی شد و هیچ وقت نمی رسیدی به جایی که از توی دلتنگیت برسی به یه دلتنگی خیلی بزرگ تر....



 
V
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٩  

به لحظه لحظه این روزهای سرخ قسم
که بوی سبز ترین فصل سال می آید

قیصر امین پور



 
جنگل نمی میره خبردار
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٦  

"..ببار ای آسمون بر این شب تار
که عاشق ها رو می بندند به رگبار
جواب حق ما سرب و گلوله است
ولی جنگل نمی میره خبردار.."

یه بغض بزرگ از درد این روزها و لذت داشتن همراه هایی استوار و امیدی سبز روحم رو می فشارد ولی اشکی نمی چکد از حیرت و غصه... امیدوار و استوار و سبز می مانیم.
محکم باشیم و مطمئن که همه با هم هستیم...



 
سبز می مانیم تا ایرانمان را سبز کنیم...
ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳  

" همراه شو عزیز... همراه شو عزیز
کین درد مشترک.... هرگز جدا جدا درمان نمی شود..."

سبز شدیم و شاد بودیم...
خواستند ما را بشکنند...
ما را شکستند و ندانستند که ریشه داریم و ریشه مان را نمی توانند از خاک ایرانمان بیرون بکشند...
سبز هستیم و سوخته دل ولی امیدوار...
امیدوار به پرچم سبزمان و
امیدوار به همدلی موج سبزمان و
شاد از گسترش موج سبزمان در دنیا و
غمناک از خونین شدن خاکمان از خون همراهان سبزمان...

این موج سبز ادامه دارد تا ایرانمان را پاک کنیم از ناجوانمردان بی دین و خودخواه....

ادامه دارد تا اینکه همه با هم بخوانیم " سر اومد زمستون... شکفته بهارون....